المحقق النراقي
567
خزائن ( فارسى )
و هر روز خواهم آمد و تو را رنجه خواهم كرد چون اين جواب را شنيدم غضبناك شده گفتم چه مىگوئى وزير چنين و چنان گفت و هزار درهم و رخت از خود منست . گفت هر چه هست جواب همان است من دراهم و رخت را برداشته نزد وزير آمدم و كيفيت را معروض داشتم وزير به غايت رنجيده و غضبناك شد گفت اگر خود را به حلق كشد نمىگذارم درهمى به او رسد و در عصر آن روز چون وزير بيرون آمد شخصى بود مجدالدين زبيرى از دوستان قديم وزير بود و هميشه وزير در انديشه او بود كه او حاضر شود و عملى شايسته محول به او نمايد و او را احضار كرده بود در همان عصر وارد شد وزير به شتاب تام او را ملاقات كرد گفت فردا صبح حاضر باش كه تو را به خدمت خليفه برده به عمل بزرگى نصب نمايم روز ديگر هبيرى با همان جامه و يابو زودتر از هر روز آمده بر در خانه خلوت وزير ايستاده وزير نيز در خانه حاضر بود چون وزير بيرون آمد ابتداء ملاقات هبيرى شده به غايت غضبناك شده رو درهم كشيد سوار شد به صوب دارالخلافه و زبيرى را در در خانه ملاقات كرده او را امر به همراه آمدن به دارالخلافه كرد به عقب نگريست ديد هبيرى نيز مىآيد بر تغير او افزود گفت : لعن اللّه الهبيرى و در عرض راه هر چند قدم از زير چشم به غضب نگاه مىكرد و در زير لب مىگفت يا هبيرى لعن اللّه عليك تا با اين تغير در در دارالخلافه از اسب فرود آمده به حضور خليفه شتافت و مكرر مىگفت : لعن اللّه الهبيرى چون خليفه او را ديد گفت : ديشب رسولى از مصر آمده و مكاتيب رسيده اعمال مصر غير منضبط و ناچاريم از نصب اميرى كافى بر عمل مصر همين دم يكى را كه صاحب كفايت و تدبير باشد تعيين كن كه تدارك او ديده و روانه شود وزير خواست بگويد مجدالدين زبيرى حاضر است از غايت تكرار ذكر هبيرى از زبان او جست كه مجدالدين هبيرى در در دارالخلافه حاضر است ، خليفه گفت : مجدالدين هبيرى زنده است گفت : بلى گفت : كفايت او مشهور و سزاوارتر از او به